کمونیسم, علم شرایط رهایی پرولتاریاست
اجرای عمل آزادسازی جهان, رسالت تاریخی پرولتاریاست

رابطۀ من با پیرامونم، آگاهی من است

در ستایش کمونیزم

معقول است،
فهمیدنی و آسان
درکش توانی کرد. به صلاح توست
جویای آن شو!

ابلهان ابلهانه اش مینامند،
و پلیدان، پلید!

علیه پلیدی ها و بلاهت هاست.
استثمارگران جنایتش مینامند
اما، ما میدانیم
که پایان جنایت هاست.
نه حماقت،
که پایان حماقتهاست.
نه معما،
که گشایش است و آسودگی
آسودگی ای که
دشوار متحقق می شود.
تو که استثمارگر نیستی
درکش توانی کرد.

برتولت برشت


در ستایش دیالکتیک

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید.

‏ شعری از برتولت برشت ‏

لشکر بیداد اکنون با صلابت پیش می راند ‏
ظالمان بَهر ِهزاران سال ِ دیگر‎ ‎نقشه می ریزند
زور، می گوید: آنچه هست این‎ ‎گونه خواهد ماند
هر صدائی جز صدای حاکمان خاموش!‏‎ ‎‏ ‏
بر‎ ‎سر بازارها می غرّد استثمار: ‏
‏                                                   تازه کردم صید خود‎ ‎آغاز
‏ لیک بسیاری به خیل بردگان، نومید، می گویند:‏
‏                                                   آنچه می خواهیم ما هرگز نمی آید.‏

هان و هان تا زندگی باقی است واژۀ هرگز نباید گفت
آنچه محکم بود دیگر‎ ‎نیست ‏
آنچه هست اکنون، این چنین دیگر نخواهد ماند.‏
‏ حاکمان آنگه که حرف خویش بس کردند‏
حرف ِ محکومان شود آغاز. ‏
پس، که را یارای آن باشد که «هرگز» بر زبان آرد؟
دیرپائی ستمکاران، متکی بر کیست؟ ‏
‏                                                       بی گمان بر ما.‏
محو استیلای جباران، متکی بر کیست؟
‏                                                       همچنان برما. ‏
‏ ای فرو افتاده، برپا‏‎ ‎خیز!‏
ای سپر انداخته، بستیز! ‏
‏ کیست بتواند ببندد راه بر آن کس که از وضع خود آگاه است؟‏
‏ پس، تودۀ مغلوب امروزین، فاتح فردا‎ ‎ست
وان زمان، «هرگز»، بی گمان «امروز» خواهد شد.‏

ترجمۀ سهراب شباهنگ، فروردین ۳۸۹؛‏

قطعنامه: شعری از برتولد برشت


نظر به اینکه

ما ضعیفیم

برای بندگی ما

قانون ساختید

نظر به اینکه دیگر

نمیخواهیم بنده باشیم

قانون شما در آینده باطل است



تهدید میکنید ما را

تصمیم ما بر اینست

کز زندگانی بد

بیشتر از مرگ بترسیم



نظر به اینکه

گرسنه خواهیم ماند

اگر زین بیش تحمل کنیم

تا که باز

غارت کنید ما را

مصممیم که زین پس

از نان شب که فاقد آنیم

کسی نیست ما را جدا نماید

جز شیشههای ویترین

نظر به اینکه

با تفنگ و توپ

تهدید میکنید ما را

تصمیم ما بر اینست

کز زندگانی بد

بیشتر از مرگ بترسیم



نظر به اینکه

خانههای بسیار

در هر کجا به پاست

ولی ما

بامی بر سر نداریم

تصمیم ما بر اینست

که در این خانهها بخوابیم

زیرا که دیگر

زاغههامان خوش نمیاید

نظر به اینکه

با تفنگ و توپ

تهدید میکنید ما را

تصمیم ما بر اینست

کز زندگانی بد

بیشتر از مرگ بترسیم




نظر به اینکه

ذغالها به خروار

در انبارهایتان پر است

ما بی ذغال

از سردی زمستان میلرزیم

تصمیم ما بر اینست

که آن ذغال ها را

در اختیار گیریم

نظر به اینکه

با توپ وتفنگ

تهدید میکنید ما را

تصمیم ما بر اینست

کز زندگانی بد

بیشتر از مرگ بترسی




نظر به اینکه

موفق نمیشوید

ما را دستمزدی کافی دهید

خود کارگاهها را

در اختیار خواهیم گرفت

نظر به اینکه بدون شما

ما را نان کافی خواهد بود

نظر به اینکه با توپ وتفنگ

تهدید میکنید ما را

تصمیم ما بر اینست

کز زندگانی بد

بیشتر از مرگ بترسیم



نظر به اینکه

به گفتههای دولت

ایمان نداریم

زین پس مصممیم

رهبری را خود در دست گیریم

و دنیای بهتری سازیم

نظر به اینکه

تنها زبان توپ را آشنا هستید

و به زبان دیگری تکلم نمیکنید

ناچار خواهیم بود

لولههای توپ را

به طرف شما برگردانیم

«برتولد برشت»

قطعه ای از برتولد برشت

١

بي گفت وگو روزگاري سخت سياه به هم ميرسانم
كلمات ساده چندان بيمايه و عبثاند
پيشاني صاف نشان از غياب درد است
آنكه خندهاي سر ميدهد
هنوز خبر موحش و خوفناك را نشنيده است

آه! كه حكايت غريبيست اين روزگار
سخن از درخت گفتن بيشتر به جنايتي ميماند
چرا كه خاموشي گزيدن است بر اين همه دهشت
و آنكه آسوده خاطردركوچه راه ميرود
درد برادري را به جان ندارد

راست است: تنها از سر تصادف
روزیِ خود را بدست ميآورم
اما هيچ چيز با من سبب نميشود
كه ميدان به اين شكم دهم
راست است:بيشتر به اتفاقي ميماند زنده ماندنم
(اگر بخت ياري نكند، كارم تمام است)

ميگويند بخور، ميگويند بنوش و به آنچه داري خوش باش!
آخر چگونه؟ چگونه آخر ناني به دندان زنم كه از قاتق گشنهاي بريدهام
آخر چگونه لبي به آب تر كنم كه از لبان تشنهاي گرفتهام
با اين همه ميخورم و مينوشم

كاش عقلي به سرم ميبود
در كتابهاي كهن آمده است خردمندي يعني:
پا ازمعركه عالم بكش
عمر كوتاهات را بيهراسي درياب
با تنابندهاي تندي نكن
برابر هر بدي، خوبي بنشان
به اميالت پشت كن و فراموش كن.

چنين پندي خود را خردمندي جا زده است
اما من مرد اين كار نيستم
چرا كه بي گفت و گو روزگاري سخت سياه به هم ميرسانم

٢

به روزگاران ذلت پا به شهرها گذاشتم
به گاه پادشاهي گرسنگي
با مردماني پا به روزگاران پريشاني گذاشتم
كه همدوش آنها به پا خاستم
مرده ريگ چنين روزگاري بودم بر زمين

ميان كشتارقوت لايموتي ميخوردم
ميان جانيان خواب ميرفتم
از عشق بهرهايام نبود
وطبيعت را تاب نميآوردم
مرده ريگ چنين روزگاري بودم بر زمين

تمام راهها به مغاك ختم ميشد در روزگار من
زبانم به سفاكان بربادم ميداد
دايره عملم كوچك بود.اما قدرتداران ازمن امان نداشتند
و اين مايه اميدم بود
مرده ريگ چنين روزگاري بودم بر زمين
ازپا درآمدم
مقصد دوربود وپيدا
هرچند برايم دست نيافتني
مرده ريگ چنين روزگاري بودم بر زمين

٣

شما كه از طوفان جان به در برديد
درطوفاني كه ما رادرخود فرو برد
وقتي از زبوني ما ميگوييد
به ياد آريد
روزگارتيره ما را
كه چنين رفت بر ما
بيش ازآنكه پوزارعوض كنيم، وطن عوض كرديم
از ميانه جنگهاي طبقاتي
دل شكسته و نوميد ازجايي كه ذلت بود وخيزش نبود

و اما ميدانيم:
نفرت حتي از فرومايگي
چهره را كريه و عبوس ميكند
غضب حتي عليه ستم
صدا را خشن ميسازد.
افسوس ما كه زمين را براي دوست داشتن ميخواستيم
خود ناتوان از دوست داشتن يكديگر بوديم
اما شما، سرانجام اگرزماني فرا رسيد كه
آدمي دستگير آدمي شد
آن زمان
از ما با گذشت ياد كنيد.


برتولت برشت





نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود
«برتولد برشت»

***********

دشمنان در انتظارند

تا ما خسته شویم

هنگامی که مبارزه دردناکترین است

مبارزان هم خسته‌ترین اند

مبارزانی که زیاد خسته اند، نبرد را می‌‌بازند

برتولت برشت


دیگران از شرمشان می گویند

من اما از ننگ خود می گویم

آلمان 1933

آی آلمان، مادر رنجور!

چه ننگی نشانده ای

در میان ملل.

در صف بیشرمها

به چشم می آیی

از میان پسرانت

بخت برگشته ترینشان کشته شده در گوشه ای افتاده

در اوج گرسنگی

پسران دیگرت دست برویش بلند کردند

بوق کرنایش همه جا هست

با دستهای برافراشته شان

برافراشته در برابر برادرشان

با سماجت از مقابلت می گذرند

و رو در روی تو

به تو می خندند.

این را همه می دانند

در خانه ات

دروغ به صدای بلند فریاد می شود

اما حقیقت

محکوم به سکوت است.

اینچنین است؟

چرا هر چه ستمگر است تو را می ستاید

اما ستمدیدگان از تو بیزارند

رنج کشیدگان

انگشت اتهام بسویت نشانه می گیرند

زالو صفتان از نظامی تمجید می کنند

که در خانه ی تو بنا شد

همه می بینند

چگونه نوک دامنت را پنهان می کنی

 که آغشته است

به خون بهترین پسرت

آنکه خطابه های خانه ی تو را می شنود، به تو می خندد

اما آنکه تو را می بیند، بدنبال چاقو می گردد

انگار غارتگری را دیده

آی آلمان، مادر رنجور

پسرانت با تو چه کردند

که در میان ملل

به سخره گرفته می شوی یا وحشت بر می انگیزی


این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط سخت تبعید بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند.

به آیندگان
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم:
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
این چه زمانه ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.
این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.
به من می گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش
اما چطور می توان خورد و نوشید
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است .
اما باز هم می خورم و مینوشم
من هم دلم می خواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن
بدی را با نیکی پاسخ دادن
آرزوها را یکایک به نسیان سپردن
این است خردمندی.
اما این کارها بر نمی آید از من.
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد می کرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
خوراکم را میان معرکه ها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم می شدند
زبانم مرا به جلادان لو می داد
زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت .
توش و توان ما زیاد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور دیده می شد اما
من آن را در دسترس نمی دیدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
III
آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب می دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید !


در ستايش کار غير قانونی

چه شکوهمند‌ ست
ندای نبرد طبقاتی را در دادن
توده را با بانگی رسا و پر طنين به ميدان
نبرد کشانيدن
نيروی سرکوبگران را خرد کردن
بند از پای توده‌های تحت ستم برگشادن .
اما چه سخت و چه پر بهره است کارهای کوچک هر روزه
شبکۀ حزبی را با کار مخفی پيگير گسترانيدن
در برابر لوله تفنگ سرمايه‌داران :
سخنرانی کردن
و پنهان کردن سخنران
فتح کردن
و پنهان کردن فاتحان
جان سپردن
و مرگ را کردن پنهان .

کيست که برای شهادت در آب و آتش نراند؟

ولی کيست که چنين کند و در گمنامی بماند ؟


شهرت و نام ، به عبث ، می‌جويد آنان را

که می‌کنند کارهای عظيم و نمايان را .


قدم پيش گذاريد ، لحظه‌ای ، ای گروه ناشناسان

- که پوشيده‌ايد چهره‌اتان را -

تا نثارتان کنيم درود و سپاس !


می شنویم که تو خسته یی
می شنویم , که تو دیگر نمی خواهی با ما کارکنی
واداده یی , دیگر نمی توانی فعالیت کنی
...بسیارخسته یی , دیگرنمی توانی بیاموزی
ازدست رفته یی
دیگرنمی توان انجام کاری را ازتو چشم داشت
پس بدان :
ما این همه را ازتو می خواهیم
هنگامی که خسته به خواب می روی
دیگر هیچ کس تو را بیدار نخواهد کرد و نخواهد گفت :
برخیز غذای تو آماده است
چرا باید غذا آماده باشد؟
هنگامی که تو دیگر نمی توانی فعالیت کنی , درگوشه یی خواهی افتاد
هیچ کس تو را جستجو نخواهد کرد و نخواهد گفت :
" بلوایی به پا شده و کارخانه ها درجستجوی تواند"
چرا باید درجستجوی تو باشند؟
زمانی که مردی , تو را دفن خواهند کرد
خواه مرگ تو زاده خطایی تو باشد یا نه
تومی گویی:
" مدت دراز جنگیدم , اما حال دیگر نمی توانم "
پس گوش کن تو خواه خطا کار باشی خواه نه,
هنگامی که دیگرنمی توانی به جنگی , نابود خواهی شد
تو می گویی :
" مدت دراز امیدوار بودم – دیگر نمی توانم امیدوار باشم "
به چه امید بسته بودی ؟ به اینکه جنگ آسان است؟
این سخن مقبول نیست
روزگار ما ازآنچه می پنداشتی بدتر است
روزگار ما چنین است.
اگر ما کاری ابرمردانه انجام ندهیم معدومیم
اگر نتوانیم کاری کنیم که هیچ کس از ما انتظار ندارد,
ازدست رفته ایم
دشمنان ما منتظرند تا خسته شویم,
هنگامی که نبرد در شدیدترین مرحله است
جنگجویانی که خسته ترند
شکست خوردگان صحنه نبردند

Bertolt Brecht

کوتاه زمانی پس از چنگ انداختن هیتلر بر قدرت، روز دهم ماه مه 1933، مراسم کتاب
سوزان در میدان اپرای برلین (میدان ببل فعلی) و 21 شهر دیگر آلمان به راه انداخته شد. در این مراسم ننگین، کتاب های نویسنده ها و شعرای بسیاری، به نشانه ی سملیک نابودی دائم آن ها ، در آتش سوزانده شدند


برتولت برشت در این باره نوشت


آنگاه که رژیم دستور سوزاندن کتاب های ضاله در ملاء عام را داد
،و گاومیش ها در همه جا وادار به حمل گاری گاری کتاب تا هیمه گاه شدند
،شاعری مغضوب
،یکی از بهترین ها
،سیاهه ی سوختنی ها را نگاه کرد
و وحشت زده دریافت که کتاب های او از قلم افتاده اند

،سوار بر با بال های خشم
به سوی میزتحریرش شتافت
،و قلم در پرواز
:نامه ای خطاب به قدرت مدار نوشت

!بسوزانید مرا
!با من چنین مکنید
! مرا باقی مگذارید
مگر نه آن که همواره حقیقت را در کتاب هایم نگاشته ام؟
پس چرا اکنون با من مثل یک دروغگو رفتار می کنید؟
به شما دستور می دهم
!بسوزانید مرا

«برتولت برشت»

کوتاه زمانی پس از چنگ انداختن هیتلر بر قدرت، روز دهم ماه مه 1933، مراسم کتاب سوزان در میدان اپرای برلین (میدان ببل فعلی) و 21 شهر دیگر آلمان به راه انداخته شد. در این مراسم ننگین، کتاب های نویسنده ها و شعرای بسیاری، به نشانه ی سملیک نابودی دائم آن ها ، در آتش سوزانده شدند :برتولت برشت در این باره نوشت آنگاه که رژیم دستور سوزاندن کتاب های ضاله در ملاء عام را داد ،و گاومیش ها در همه جا وادار به حمل گاری گاری کتاب تا هیمه گاه شدند ،شاعری مغضوب ،یکی از بهترین ها ،سیاهه ی سوختنی ها را نگاه کرد و وحشت زده دریافت که کتاب های او از قلم افتاده اند سوار بر بال های خشم به سوی میزتحریرش شتافت ،و قلم در پرواز :نامه ای خطاب به قدرت مدار نوشت !بسوزانید مرا !با من چنین مکنید ! مرا باقی مگذارید مگر نه آن که همواره حقیقت را در کتاب هایم نگاشته ام؟ پس چرا اکنون با من مثل یک دروغگو رفتار می کنید؟ به شما دستور می دهم !بسوزانید مرا «برتولت برشت»


راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم
کلمات بی گناه نابخردانه می نماید
پیشانی صاف نشان بیعاری است
آن که می خندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است

چه دورانی
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش جنایتی است
چرا که از اینگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهای بی شمار
خموشی گزیدن است!

نیک آگاهیم که نفرت داشتن
از فرومایگی حتا
رخساره ی ما را زشت می کند

نیک آگاهیم
که خشم گرفتن بر بیدادگری حتا
صدای ما را خشن می کند

دریغا!
ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد
خود
مهربان شدن نتوانستیم!

چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود
از ما
ای شمایان
با گذشت یاد آرید

شعری از برتولت برشت
با ترجمه ی زیبایی از احمد شاملو


،اگر كوسه ها آدم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبای رنگارنگ مي... كشيدند،
دهان و گلوی کوسه ها را به شکل زمین بازی و تماشاخانه در می آوردند
ته دريا نمايشنامه هایی روی صحنه ميآوردند كه
در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.
همراه نمايش،
آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود


می شنویم، که تو دیگر نمی خواهی با ما کار کنی
وا داده ای؛ دیگر نمی توانی فعالیت کنی
بسیار خسته ای؛ دیگر نمی توانی بیاموزی
از دست رفته ای
دیگر نمی توان انجام کاری را از تو چشم داشت.
پس بدان:
ما این همه را از تو می خواهیم.
هنگامی که خسته به خواب می روی
دیگر هیچ کس تو را بیدار نخواهد کرد و نخواهد گفت:
برخیز که غذای تو آماده است
چرا باید غذا آماده باشد؟
هنگامی که تو دیگر نمی توانی فعالیت کنی
در گوشه ای خواهی افتاد.
هیچ کس تو را جستجو نخواهد کرد و نخواهد گفت:
بلوایی برپا شده است، و کارخانه ها در انتظار تو هستند
چرا باید بلوائی بر پا شده باشد؟
زمانی که مُردی، تو را دفن خواهند کرد
خواه مرگ تو زادۀ خطای تو باشد خواه نه.
تو می گویی:
مدتی دراز جنگیدم، اما حال، دیگر، نمی توانم
پس، گوش کن:
تو خواه خطاکار باشی یا نه
هنگامی که دیگر نمی توانی بجنگی، نابود خواهی شد
مدتی دراز امیدوار بودم. دیگر نمی توانم : تو می گویی امیدوار باشم
به چه امید بسته بودی؟
به این که جنگ آسان است؟
این سخن، مقبول نیست.
روزگار ما از آن چه می انگاشتی بدتر است.
روزگار ما چنین است:
اگر ما کاری اَبَرمردانه انجام ندهیم، معدومیم.
اگر نتوانیم کاری کنیم که هیچکس از ما انتظار ندارد،
از دست رفته ایم.
دشمنان ما منتظرند
تا خسته شویم
هنگام که نبرد در شدیدترین مرحله است
و جنگجویان در خسته ترین حال،
جنگجویانی که خسته ترند
شکست خوردگان صحنه ی نبردند.
« برتولت برشت

 

ﻗﺎﻟﯽ ﺑﺎﻓﺎﻥ ﮔﻭﻳﻭﻥ ﺑﻭﻻﻕ
ﺑﺭﺗﻭﻟﺕ ﺑﺭﺷﺕ
۱
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺳﺗﺎﻳﺵ ﺷﺩﻩ ﺍﺳﺕ
ﺭﻓﻳﻕ ﻟﻧﻳﻥ.

ﻣﺟﺳﻣﻪ ﻫﺎی ﻧﻳﻡ ﺗﻧﻪ ﻭ ﺗﻣﺎﻡ ﻗﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺩ.
ﻧﺎﻣﺵ ﺭﺍ ﺑﺭ ﺷﻬﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﻧﻬﻧﺩ، ﻭ ﺑﺭ ﮐﻭﺩﮐﺎﻥ ﻧﻳﺯ.
ﺧﻁﺎﺑﻪ ﻫﺎﻳﯽ ﺑﻪ ﻫﻣﻪ ی ﺯﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺧﻭﺍﻧﻧﺩ،
ﺩﺭ ﺍﻧﺟﻣﻥ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻳﺗﻳﻧﮓ ﻫﺎ
ﺍﺯ ﺷﺎﻧﮕﻬﺎی ﺗﺎ ﺷﻳﮑﺎﮔﻭ،
ﺑﺭﺍی ﺑﺯﺭﮔﺩﺍﺷﺕ ﻟﻧﻳﻥ.
ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻧﭼﻧﻳﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺭﺝ ﺩﺍﺷﺗﻪ ﺍﻧﺩ، ﻗﺎﻟﯽ ﺑﺎﻓﺎﻥ ﮔﻭﻳﻭﻥ
ﺑﻭﻻﻕ –ﺩﻫﮑﺩﻩ ﻳﯽ ﮐﻭﭼﮏ ﺩﺭ ﺟﻧﻭﺏ ﺗﺭﮐﻣﻧﺳﺗﺎﻥ:
ﺑﻳﺳﺕ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﺎﻑ، ﺷﺏ ﻫﻧﮕﺎﻡ، ﺩﺭ ﺁﻧﺟﺎ ﻫﺳﺗﻧﺩ،
ﺍﺯ ﺗﺏ، ﻟﺭﺯﺍﻥ، ﻭ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﻣﺣﻘﺭﺷﺎﻥ
ﺗﺏ ﺯﺑﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮐﺷﺩ.
ﺍﻳﺳﺗﮕﺎﻩ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻥ ﺍﺯ ﺍﻧﺑﻭﻩ ﭘﺷﻪ ﭘﻭﺷﻳﺩﻩ ﺍﺳﺕ. ﮔﻧﺩﻧﺎﻳﯽ
ﺍﺯ ﻣﺭﺩﺍﺏ ﺑﺭﻣﯽ ﺧﻳﺯﺩ، ﻣﺭﺩﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﭘﺷﺕ
ﮔﻭﺭﺳﺗﺎﻥ ﻗﺩﻳﻣﯽ ﺩﻩ ﺍﺳﺕ.
.
.
ﺍﻣﺎ ﻗﻁﺎﺭی ﮐﻪ
ﻫﺭ ﺩﻭ ﻫﻔﺗﻪ ﻳﮏ ﺑﺎﺭ، ﺁﺏ ﺁﺷﺎﻣﻳﺩﻧﯽ ﻭ ﺗﻭﺗﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ،
ﺧﺑﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ:
ﺭﻭﺯ ﺑﺯﺭﮔﺩﺍﺷﺕ ﺭﻓﻳﻕ ﻟﻧﻳﻥ ﻧﺯﺩﻳﮏ ﺍﺳﺕ.
ﻭ ﻣﺭﺩﻡ ﮔﻭﻳﻭﻥ ﺑﻭﻻﻕ،
ﻣﺭﺩﻡ ﻓﻘﻳﺭ، ﻗﺎﻟﯽ ﺑﺎﻓﺎﻥ، ﺗﺻﻣﻳﻡ ﻣﯽ ﮔﻳﺭﻧﺩ
ﮐﻪ ﻣﺟﺳﻣﮥ ﻧﻳﻡ ﺗﻧﻪ ﻳﯽ ﺍﺯ ﺭﻓﻳﻕ ﻟﻧﻳﻥ
ﺩﺭ ﺩﻫﺷﺎﻥ ﺑﺭﭘﺎ ﺩﺍﺭﻧﺩ.
ﺑﻪ ﻫﻧﮕﺎﻡ ﮔﺭﺩﺁﻭﺭی ﭘﻭﻝ ﺑﺭﺍی ﻣﺟﺳﻣﻪ،
ﻣﺭﺩﻡ ﺩﻩ، ﻟﺭﺯﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﺏ، ﻣﯽ ﺁﻳﻧﺩ.
ﻭ ﭼﻧﺩ ﮐﻭﭘﮏ ﭘﻭﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺷﻭﺍﺭ، ﺑﻪ ﺩﺳﺕ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺩ
ﺑﺎ ﺩﺳﺕ ﻫﺎی ﻟﺭﺯﺍﻥ، ﻣﯽ ﺩﻫﻧﺩ.
" ﺍﺳﺗﭘﺎﮔﺎﻣﺎﻟﻑ " ﺍﺯ ﺍﺭﺗﺵ ﺳﺭﺥ،
ﭘﻭﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ – ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺕ ﺍﻣﺎﻧﺕ – ﻣﯽ ﺷﻣﺭﺩ، ﻭ ﺑﻪ ﺩﻗﺕ
ﻣﯽ ﺑﻳﻧﺩ،
ﻓﺩﺍﮐﺎﺭی ﺍﻳﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺭﺍی ﺑﺯﺭﮔﺩﺍﺷﺕ ﻟﻧﻳﻥ
ﻭ ﺩﻟﺷﺎﺩ ﻣﯽ ﺷﻭﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺍﻭ، ﺩﺳﺕ ﻫﺎی ﻟﺭﺯﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻳﺯ ﻣﯽ ﺑﻳﻧﺩ.
ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ، ﭘﻳﺷﻧﻬﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻧﺩ:
ﺑﺎ ﭘﻭﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺭﺍی ﻣﺟﺳﻣﻪ ﮔﺭﺩ ﺁﻣﺩﻩ، ﻧﻔﺕ ﺑﺧﺭﻳﺩ
ﻭ ﺭﻭی ﻣﺭﺩﺍﺏ ﭘﺷﺕ ﮔﻭﺭﺳﺗﺎﻥ ﺑﺭﻳﺯﻳﺩ،
ﻣﺭﺩﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﺯﺍﺩﮔﺎﻩ ﭘﺷﻪ ﻫﺎﺳﺕ،
ﭘﺷﻪ ﻫﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺗﺏ ﺁﻓﺭﻳﻧﻧﺩ.
ﺑﺩﻳﻥ ﺳﺎﻥ، ﺩﺭ ﮔﻭﻳﻭﻥ ﺑﻭﻻﻕ، ﻣﺑﺎﺭﺯﻩ ﻣﯽ ﮐﻧﻳﻡ
ﻭ ﺑﺩﻳﻧﮕﻭﻧﻪ ﺍﺭﺝ ﻣﯽ ﻧﻬﻳﻡ، ﺭﻭﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍﺩﻣﺭﺩ،
ﺭﻓﻳﻕ ﻟﻧﻳﻥ ﺭﺍ،
ﮐﻪ ﻫﺭﮔﺯ ﻓﺭﺍﻣﻭﺵ ﻧﺧﻭﺍﻫﺩ ﺷﺩ.
.
.
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺭ ﺍﻳﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﺻﻣﻡ ﺷﺩﻧﺩ – ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺑﺯﺭﮔﺩﺍﺷﺕ.
ﺳﻁﻝ ﻫﺎی ﮐﻬﻧﻪ،
ﭘﺭﺷﺩﻩ ﺍﺯ ﻧﻔﺕ ﺳﻳﺎﻩ ﺭﺍ
ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺩﻳﮕﺭی
ﺑﻪ ﻣﺭﺩﺍﺏ ﺑﺭﺩﻧﺩ
ﻭ ﻣﺭﺩﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻔﺕ ﭘﻭﺷﺎﻧﺩﻧﺩ.
.
ﺑﺩﻳﻥ ﮔﻭﻧﻪ ﺩﺭ ﺧﺩﻣﺕ ﺧﻭﻳﺵ ﺑﻭﺩﻧﺩ،
ﻫﻣﭼﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻟﻧﻳﻥ ﺭﺍ ﺍﺭﺝ ﻣﯽ ﻧﻬﺎﺩﻧﺩ.
ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺗﻭﺩﻧﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻭﻳﺵ ﺳﻭﺩ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺩﻧﺩ.
ﭘﺱ، ﺍﻳﺷﺎﻥ، ﺧﻭﺍﺳﺕ ﺁﻥ ﻣﺭﺩ ﺭﺍ ﻓﻬﻣﻳﺩﻩ ﺑﻭﺩﻧﺩ.
۲
ﺷﻧﻳﺩﻳﻡ ﮐﻪ ﭼﮕﻭﻧﻪ ﻣﺭﺩﻡ ﮔﻭﻳﻭﻥ ﺑﻭﻻﻕ
ﻟﻧﻳﻥ ﺭﺍ ﺍﺭﺝ ﻧﻬﺎﺩﻧﺩ، ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ، ﺑﻪ ﻫﻧﮕﺎﻡ ﺷﺏ،
ﭘﺱ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﻔﺕ ﺭﺍ ﺑﺭ ﻣﺭﺩﺍﺏ ﺭﻳﺧﺗﻧﺩ
ﻣﺭﺩی ﺍﺯ ﺟﻣﻊ ﺑﻪ ﭘﺎ ﺧﺎﺳﺕ ﻭ ﺧﻭﺍﺳﺕ
ﮐﻪ ﺗﺎﺑﻠﻭﻳﯽ ﺩﺭ ﺍﻳﺳﺗﮕﺎﻩ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻥ ﻧﺻﺏ ﺷﻭﺩ،
ﻭ ﺑﻳﺎﻥ ﮐﻧﺩ، ﺗﻣﺎﻣﯽ ﻣﺎﺟﺭﺍ ﺭﺍ
ﺗﻐﻳﻳﺭ ﻧﻘﺷﻪ ﻭ ﺗﺑﺩﻳﻝ
ﻧﻳﻡ ﺗﻧﻪ ی ﻟﻧﻳﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻳﺷﻪ ﮐﻧﯽ ﺗﺏ
ﻭﺳﻳﻠﻪ ی ﭼﻧﺩ ﺗﻥ ﻧﻔﺕ
ﻭ ﺍﻳﻥ ﻫﻣﻪ ﺭﺍ، ﺑﻪ ﻗﺻﺩ ﺑﺯﺭﮔﺩﺍﺷﺕ ﻟﻧﻳﻥ.
.
.
ﺍﻳﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻳﺯ ﮐﺭﺩﻧﺩ
ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻭ، ﺁﻭﻳﺧﺗﻪ ﺷﺩ.


.من برتولت برشت، از جنگل ھای سياه می آيم
،مادرم، ھنگامی که در بطن او آرميده بودم
.مرا به شھرھا آورد
ولی سرمای جنگل ھا تا روز مرگ در پيکرم
.باقی خواھد ماند
من با مردم مھربانم و به شيوه آنان
.کلاه سيلندر بر سر می گذارم
.می گويم، آن ھا مثل حيوانات اند، فقط بوی ديگری دارند
.و می گويم: مھم نيست، من ھم چنينم
.ھنگام غروب، مردھا را گرد خود جمع می کنم
ما به ھم عالی جناب خطاب میکنیم
آن ھا پايشان را روی ميز من دراز می کنند
و می گويند: وضع بھتر خواھد شد. و من نمی پرسم: کی؟
ھنگامی که زلزله می آيد
.اميدوارم نگذارم سيگارم خاموش شود
،من، برتولت برشت
ديرگاھی پيش در بطن مادرم
از جنگل ھای سياه
.به شھرھای سياه آمدم
برشت


 

کمونیستهای انقلابی

http://www.k-en.com

  info@k-en.com

صفحه اول
Aab va hava