کمونیسم, علم شرایط رهایی پرولتاریاست
اجرای عمل آزادسازی جهان, رسالت تاریخی پرولتاریاست

رابطۀ من با پیرامونم، آگاهی من است

ویدئو و سرود در رابطه با روزالوگزامبورگ و کارل لیبکنخت

Voor het weergeven van de inhoud op deze pagina is een nieuwe versie van Adobe Flash Player vereist.

Adobe Flash Player ophalen


کارل لیبکنخت

 
Karl Liebknecht.jpg
شناسنامه
زادروز ۱۳ اوت ۱۸۷۱
زادگاه لایپزیگ،  آلمان
تاریخ مرگ ژانویه ۱۹۱۹
محل مرگ برلین،  آلمان
همسر رزا لوکزامبورگ
اطلاعات سیاسی
حزب سیاسی حزب سوسیال دموکرات آلمان و حزب کمونیست آلمان
فعالیت‌ها رهبر و تئوریسین سوسیالیست و کمونیست آلمانی
ن • ب • و

کارل لیبکِنِشت (۱۸۷۱-۱۹۱۹) رهبر و نظریه‌پرداز سوسیالیست و کمونیست آلمانی بود، که به همراه رزا لوکزامبورگ، فراکسیون اسپارتاکیست‌ها را در حزب سوسیال دموکرات آلمان تشکیل داد و به هم‌راه وی، حزب کمونیست آلمان را تأسیس کرد.

لیبکنشت به سال ۱۹۱۹ به همراه رزا لوکزامبورگ، به جوخهٔ اعدام سپرده شد.

او پسر ویلهلم لیبکنشت، از بنیان‌گذاران حزب سوسیال دموکرات آلمان بود.

[ویرایش] زندگی

متولد ۱۳ اوت ۱۸۷۱ در لایپزیگ، آلمان، فرزند ویلهلم (wilhelm liebknecht، در شورش جمهوری‌خواهان بادن ۱۸۴۹ شرکت کرد و بعد از شکست شورش به سوئیس و از آن‌جا اخراج و به لندن رفت با کارل مارکس و فردریش انگلس آشنا شد. در سال ۱۸۶۹ با آوگوست ببل august bebel حزب کارگران سوسیال‌دمکرات آلمان که بعد به حزب سوسیال‌دمکرات آلمان تبدیل شد، تأسیس کرد.)، وکیل بود. از سال ۱۹۰۸ عضو سوسیال‌دمکرات مجلس پروس و از سال ۱۹۱۲ عضو مجلس آلمان (reichstag) شد. با رزا لوکزامبورگ (rosa luxemburg) جناح چپ حزب سوسیال‌دمکرات آلمان را رهبری می‌کرد. به‌عنوان یک رادیکال ضد نظامی‌گرایی معتقد بود که سرمایه‌داری و نظامی‌گرایی ارتباط مستقیم با هم دارند. از اعتصاب عمومی برای مبارزه سیاسی طرفداری می‌کرد. وقتی جنگ جهانی اول شروع شد تسلیم انضباط حزبی شد و به وام جنگی رای مثبت داد، اما بزودی در دسامبر ۱۹۱۴ تنها نماینده‌ای بود که ضد وام‌ها رای داد. ۱۹۱۵ جزو مؤسسین گروه بین‌الملل بود که به اتحادیه اسپارتاکوس تبدیل شد. اوایل سال ۱۹۱۶ از گروه نمایندگان مجلس وابسته به حزب سوسیال‌دمکرات آلمان اخراج شد و به خاطر برگزاری یک همایش ضد جنگی در ملاعام، به ۴ سال حبس محکوم شد و اکتبر ۱۹۱۸ بخشیده شد. او هنگام انقلاب نوامبر آلمان در تاریخ ۹ نوامبر ۱۹۱۸ روی بالکون قصر برلین جمهوری سوسیالیست آزاد آلمان - بر پایه یک جمهوری شورایی - را اعلام کرد که بی‌نتیجه ماند. هم‌زمان فیلیپ شایدمن (philip scheidemann) بدون مأموریت حزبی "جمهوری آلمان" را اعلام کرد. با اینکه از او خواسته شد عضو شورای مأموران ملت شود، رد کرد و آخر دسامبر ۱۹۱۸ عضو مؤسسین حزب کمونیست آلمان شد و همراه رزا لوکزامبورگ در راس حزب قرار گرفت. بعد از شکست قیام اسپارتاکوس ضد دولت موقت فردریش ابرتس (friedrich eberts) در برلین (ژانویه ۱۹۱۹) که سرانش بودند، هردو توسط افسران سپاه آزاد (ارتشی‌های راست‌گرا) در برلین به قتل رسیدند.

[ویرایش] منبع





آلمان در سال 19- 1918
از نوسکه تا هیتلر

( قسمت پنجم )



جریان کمونیست بین المللی
برگردان فارسی از صدای انترناسیونالیستی



شکست انقلاب کارگری در آلمان ، نقطه عطفی در قرن بیستم بود ، به این معنی که شکست انقلاب جهانی را نیز در برداشت. تثبیت رژیم نازی در آلمان نشانگر ضربات خرد کننده ای بود که به پرولتاریای انقلابی وارد شده بود که این خود باعث تسریع پیشروی آلمان بسوی جنگ جهانی دوم گردید. وحشیگری منحصر بفرد رژیم نازی ، بزودی به عنوان توجیهی برای مبارزات ضد فاشیستی با هدف هدایت کردن پرولتاریا به کمپ امپریالیستی "دموکراتیک" در خدمت جنگ قریب الوقوع قرار گرفت. بر طبق ایدئولوژی ضد فاشیستی ، سرمایه داری دموکراتیک ، "شیطان کوچکتری" است که تا حدودی می تواند مردم را در برابر بدترین های جامعه بورژوائی حفظ کند. این مشکل و معماسازی که هنوز هم اثرات مضری بر آگاهی طبقه کارگر دارد ، دروغی از مبارزات انقلابی در آلمان را ارائه میدهد: آنها توسط سوسیال دموکراسی که رژیم ترور را برعلیه آنها براه انداخت و راه ورود فاشیسم راهموار کرد ، شکست خورد. این یکی از دلایلی است که رژیم حاکم دوست دارد تا حوداث را در پرده ای ضخیم از سکوت بپیچد و آنرا بپوشاند.


حکومت نظم در برلین

در شب پانزدهم ژانویه 1919 پنج عضو از کمیته نیروهای مسلح فشار بورژوازی از محلۀ «ویلمرسدورف» در برلین که در میان آنها دونفر بازرگان و یکنفر می فروش دیده می شد ، به آپارتمان خانواده مارکسن راه یافتند ، و در آنجا سه نفر از اعضای ارگان مرکزی حزب کمونیست آلمان جوان (KPD ) بنامهای روزا لوکزامبورگ ، کارل لیبکنخت و ویلیام پیک را پیدا کردند. کتابهای "متعارف" تاریخی هنوز هم می گویند که رهبران حزب کمونیست آلمان "دستگیر" شدند. ولی در واقعیت لوکزامبورگ ، لیبکنخت و پیک از آنجا ربوده شدند. اگرچه فعالین "ارتش شهروندان" متقاعد شده بودند که زندانی های آنها جنایت کارند ولی آنها را تحویل پلیس ندادند. درعوض آنها را به هتل مجلل «ادن» ، جائیکه فقط روز بعد «بخش حفاظت سپاه سواره نظام(GKSD) » مرکز فرماندهی خود را در آنجا مستقر کرد ، بردند. «بخش حفاظت سپاه سواره نظام(GKSD) » واحد نخبگان از ارتش امپراطوری بودند که منشاء آنها را می توان در خود محافظان امپراطوری جستجو کرد. همانند جانشینان خود در جنگ جهانی دوم ، اگر چه نیروهای اس اس ، واحدهای "شوک" را به جبهۀ جنگ فرستاد اما همچنان سیستم امنیتی و جاسوسی خود را داشت. به محض اینکه خبر شروع انقلاب به جبهه غرب رسید «بخش حفاظت سپاه سواره نظام(GKSD) » بطرف خانه برگشتند تا رهبری ضد انقلاب را بدست بگیرند و در سی ام نوامبر به اطراف برلین رسیدند. آنها درمیان شهر در شب کریسمس ، حمله ای را بر علیه سربازان انقلابی در کاخ امپراطوری در بیست وچهارم دسامبر با استفاده از توپ و نارنجک های گازی انجام دادند.[1]

فرمانده کل «بخش حفاظت سپاه سواره نظام(GKSD) » بنام والدمرپابست در خاطرات خود ، نوشته است که چگونه یکی از افسران ، که یک کاتولیک اشراف زاده بود پس از شنیدن سخنرانی روزا لوکزامبورگ اعلام کرد که او " قدیسه است" و از اوخواست که به روزا لوکزامبورگ اجازه دهد که از واحدش دیدار کند. " در این لحظه" پابست اعلام کرد که "من میزان خطری را که از طریق خانم لوکزامبورگ نمایندگی می شد را تشخیص دادم ، او بیشتر از دیگران خطرناک بود حتی بیشتر از آنهایی که به سلاح مجهز بودند".[2]

وقتیکه پنج مدافع بی باک نظم و قانون از ویلمرسدورف به محل باغ هتل رسیدند ، بخاطر خدمتی که کرده بودند پاداش و جایزه دریافت نمودند. «بخش حفاظت سپاه سواره نظام(GKSD) » یکی از سه سازمانی در پایتخت بود که جایزه نقدی قابل ملاحظه ای برای دستگیری لیبکنخت و لوکزامبورگ تخصیص داده بود.[3]

پابست خلاصه ای از بازجویی خود را از روزا لوکزامبورگ در آن شب داده است. او سئوال کرد: "آیا شما خانم روزا لوکزامبورگ هستید؟" او پاسخ داد "لطفا خودتان تصمیم بگیرید." "با بررسی عکس ها ، شما باید باشید". "اگر شما چنین می گوئید." سپس او سوزنی بیرون آورد و شروع به دوختن کناره های پیراهنش کرد که در موقع دستگیری پاره شده بود و بعدا به خواندن یکی از کتابهای مورد علاقه اش ، فاوست گوته ، مشغول شد و حضور بازجوی خود را نادیده گرفت.

به محض اینکه خبر ورودی اسرای "اسپارتاکیست" پخش شد ، جو برنامه را در میان مهمانان هتل زیبا شکست. با این حال پابست برنامه های خاص خود را داشت. او ستوانها و افسران نیروی دریایی را که خیلی مورد احترام و افتخار بودند ، صدا کرد. مردانی که "غرورشان" بنحوی جریحه دار شده بود ، زمانیکه زیر دستان آنها یعنی ملوانان ناوگان امپراطوری بمنظور شروع انقلاب ، ناوگان را ترک کرده بودند. این آقایان محترم به سوگند مردانگی شان ادامه دادند ، درخصوص آنکه حالا از چه پیروی کنیم ، عهد کردند در مورد اینکه چه چیزی را اکنون باید دنبال کنند ، در سراسرعمرخود سکوت اختیار کنند.

آنها نگران بودند و [میخواستند] از محاکمه جلوگیری کنند ، "اعلام حکومت نظامی" یا هر چیز دیگری که می تواند قربانیان را بعنوان شهید یا قهرمان نشان دهد. اسپارتاکیست ها باید با خفت بمیرند. با فرستادن لیبکنخت به زندان موافقت شد ، وانمود شود که اتوموبیل در پارک مرکزی شهر «تیرگاردان» خراب شده و در هنگام فراربه او تیراندازی شده است. از آنجایئکه چنین "راه حلی" کمتر برای لوکزامبورگ باور کردنی بود ، با توجه به شکل پاهای لوکزامبورگ که موقع راه رفتن لنگ می زد ، تصمیم گرفته شد که او بصورت قربانی اراذل و اوباش شهری نمایان شود. نقش اوباش هم به ستوان نیروی دریائی «هرمن سوشون» محول شده بود که پدرش دریا سالار «سوشون» زمانیکه در نوامبر 1918 بعنوان فرماندار شهر کیل به ننگی دچار شده بود که علیرغم میل خود بود مجبور شده بود با کارگران و سربازان انقلابی مذاکره کند. اومی بایست خارج هتل منتظر به ایستد ، سپس بطرف اتوموبیل بدود و با بیرون کشاندن روزا لوکزامبورگ از داخل اتوموبیل به مغز او شلیک کند. در پروسۀ اجرای طرح اعدام ، عنصری قابل پیش بینی نشده در نقشۀ مطروحه در وجود شخص سربازی بنام «رانگ» ظاهر گشت. او با فرمانده خود بنام پتری قرار گذاشته بود که بعد از اتمام زمان انجام وظیفه که در ساعت 11 شب به پایان می رسید ، در پست خود باقی بماند. آنها قصد داشتند سهم بیشتری از جایزه ای که برای از بین بردن انقلابیون تعلق می گرفت را برای خود بر دارند. زمانیکه لیبکنخت را به داخل اتوموبیل در خارج از هتل می بردند ، «رانگ» ضربه هولناکی با قنداق تفنگ به پشت سر او وارد ساخت ، عملی که داستان پردازی در مورد اینکه لیبکنخت در"حین فرار با گلوله" مورد اصابت قرار گرفته است را بی اعتبار می کرد. در بهت و حیرت ناشی از این عمل ، هیچکس بفکر از صحنه بیرون کردن «رانگ» فکری نکرده بود. وقتیکه روزا لوکزامبورگ را از هتل خارج کردند ، «رانگ» با اونیفورم رسمی ، از همان روش قبلی استفاده کرد و ضربه ای به او زد که بیهوش بر زمین افتاد. زمانیکه بر زمین افتاده بود دومین ضربه را نواخت ، سپس او را در حالت نیمه مرده ، در ماشینی که منتظر بود پرت کردند. سرباز بعدی "فون روزسکی" که سر پست بود ضربت دیگری نواخت ، بعد از این ماجرا بود که «سوشون» به جلو آمد که او را اعدام کند. در پی آن چیزی که متعاقبا انجام شد ، کاملا مشهود است ، به لیبکنخت در « تیرگارتن» شلیک شده بود و جسد روزا لوکزامبورگ در کانال « لندوهور » انداخته شده بود.[4] روز بعد قاتلین در مهمانی هایی که بدین مناسبت راه انداخته بودند عکس می گرفتند.

پس از ابراز شوک و محکومیت در برابر این "جنایت" ، دولت سوسیال دموکرات ، وعدۀ "جدی ترین تحقیقات" را داد ، که به عهده «بخش حفاظت سپاه سواره نظام(GKSD) » گذاشته شد. مسئول این تحقیقات شخصی بنام «یورش» بود که شهرت خود را در سرپوش نهادن به نسل کشی استعماری توسط ارتش آلمان در "افریقای جنوب غربی آلمان" انجام داده بود کسب کرده بود. قبل از جنگ دفتر خود را به هتل «ادن» انتقال داد ، در این مکان او در تحقیقات خودش از پابست و یکی از همکاران او بنام «فون فلوک - هارتونگ» که به قتل متهم شده بود کمک گرفت. برنامه ریزی برای اتلاف وقت و سپس مدفون کردن ایدۀ دادگاه با انتشار مقاله ای در «پرچم سرخ» ، نشریه حزب کمونیست آلمان بتاریخ دوازدهم فوریه ، متوقف شد. این مقاله بطور برجسته ای با حقیقت درون ، حوداث تاریخی این کشتار نزدیک بود از اینرو خشم عموم را بر انگیخت.[5]

محاکمات در هشتم ماه مه 1919 شروع شد. مکان دادگاه تحت نظر نیروهای مسلح «بخش حفاظت سپاه سواره نظام(GKSD) » قرار گرفت ، قاضی پرونده «ویلهلم کاناریس » نماینده ناوگان امپراطوری و دوست شخصی «پابست» و «فون فلوک - هارتونگ» بود. او بعدا ، تا آنجا پیش رفت که به مقام فرماندهی اداره جاسوسی ارتش نازی ارتقاء یافت. تقریبا همه چیز دوباره ، طبق روال نقشه پیش رفت ، بجزاینکه کارکنان هتل ادن ، علیرغم ترس از دست دادن شغل و در لیست سیاه و ضرب و شتم قاتلان نظامی قرار گرفتن ، صادقانه و بدرستی در مورد آنچه دیده بودند شهادت دادند. دختر نظافتچی «آننا بلگر» تعریف کرد که سخنان افسران در بارۀ "استقبال" از لیبکنخت در «تیرگاردان» را شنیده است که از قبل خود را برای آن آماده کرده بودند. خدمتکاران زن «میس تلسکی» و «کراپ» که هر دوی آنها هفده سالشان بود ، هویت «رانگ» و رابطۀ او را با افسر مافوق او ، «پتری» افشاء کردند. علیرغم تمام اینها ، دادگاه بدون سئوالی روایت "شلیک حین فرار" را در مورد لیبکنخت تائید کرد و افسرانی را که شلیک کرده بودند تبرئه ساخت. در مورد روزا لوکزامبورگ جمعبندی چنین بود که دو سرباز تلاش کرده بودند او را بکشند ، اما قاتل شناخته شده وجود ندارد و علت مرگ او هم معلوم نیست ، زیرا که جسد او را نیافته اند.

در سی یکم ماه مه 1919 کارگران جسد روزا لوکزامبورگ را در دریچه کانال پیدا کردند ، بعد از انتشار خبر و کشف جریان که "او" [روزا] برگشته بود ، وزیر کشور از حزب سوسیال دمکرات آلمان ، «گوستاو نوسکه» بلافاصله دستور داد که خبر منتشر شده متوقف شود ، بعد از سه روز دیگر ، خبر رسمی انتشار یافت و ادعا شد که بقایای جسد روزا لوکزامبورگ نه بوسیله کارگران بلکه توسط گشت نظامی پیدا شده است.

بر خلاف تمامی قوانین ، نوسکه جنازه را به دوستان نظامی خود و قاتلین روزا تحویل داد. مقامات مسئول در حقیقت نتوانستند مشخص کنند که در حقیقت جسد توسط نوسکه دزدیده شده است. بدیهی است ، سوسیال دموکرات ها حتی از جسد مردۀ روزا لوکزامبورگ وحشت کرده بودند.

پیمان سکوت بسته شده در هتل «ادن» برای چندین دهه نگه داشته شد. اما سرانجام توسط خود «پابست» شکسته شد. او دیگر نمیتوانست بی اعتباری عمومی را برای اعمال خود تحمل کند. سالهای بعد از جنگ جهانی دوم ، او در مصاحبه با یک مجله خبری بنام «اشپیگل استرن» اشاره های مهمی را بیان کرد و در مباحثه با مورخان در رابطه با خاطرات خود خیلی [از حقایق] روشن میگردد. [بخصوص] در جمهوری دموکراتیک آلمان غربی فدرال در دوران جنگ سرد "ضد کمونیسم" شرایط برای ارائه مطلوب بود. «پابست» تعریف کرد که او به وزیر کشور سوسیال دموکراتها ، نوسکه در عصر پانزدهم ژانویه 1919 برای مشورت در مورد چگونگی بر خورد با زندانیان شاخص ، تلفن می زند. آنها بر لزوم "پایان دادن به جنگ داخلی" توافق داشتند و به منظور پایان دادن به آن ، نوسکه اظهار می دارد: "جناب ژنرال ، شما باید تصمیم بگیرید ، آنها زندانی های شما هستند".[6] در نامه ای که در سال 1969 پابست به دکتر فرانتز می نویسد ، اشاره می کند که: "نوسکه و من در توافق کاملی بودیم ، مسلما نوسکه از خود نمی توانست دستور دهد." در نامه ای دیگر پابست نوشت: "این آلمانی های احمق می بایست برای احترام در برابر من و نوسکه تا زانو خم شوند. خیابانها و میادین پس از ما باید به یاد ما نامگذاری شوند![7] نوسکه در آن زمان الگو بود وحزب (بجز نصف جناح چپ کمونیست) عاجز و ناتوان بود. در حقیقت من نمی توانستم این کار را بدون رضایت نوسکه (و ابرت در پشت صحنه) انجام داده باشم ، و واضح است که من باید افسرهایم محافظت کنم."[8]


سیستمی از قتل های سیاسی

در سالهای بین 1918 تا 1920 در تاریخ آلمان ، این اولین بار نبود که اقدام به انقلاب پرولتری و یا قیام با قتل وعام وحشتناکی تا مرز بیست هزار نفر مواجهه شده باشد. مشابه این صحنه را می توان انقلاب ژوئیه 1848 پاریس و کمون پاریس در سال 1871 را گواه گرفت. بنابراین پیروزی انقلاب اکتبر روسیه در سال 1917 تقریبا بدون خونریزی صورت گرفت ، ولی در جنگهای داخلی که در پاسخ به انقلاب روسیه بوسیله سرمایه جهانی بر علیه آن اعمال گردید ، بیش از میلیون ها نفر جان باختند. چیزیکه در آلمان اتفاق جدیدی بود ، بکار گیری کشتارسیاسی سیستماتیک ، نه فقط در انتهای دوران انقلاب بلکه از آغاز انقلاب می باشد.[9]

ما در رابطه با این موضوع پس از«کلاوس جینجر» شاهد دیگری ، بنام «امیل یولیوس» را مورد استناد قرار می دهیم ، او کتاب مشهوری را تحت عنوان چهار سال کشتار سیاسی در سال 1924 انتشار داد. همانند «کلاوس جینجر» امروز ، گامبل یک کمونیست انقلابی نبود ، در حقیقت او مدافع جمهوری بورژوازی بود که در ویلمار تاسیس شده بود. اما او بیش از همه مردی بود که در جستجوی حقیقت بود و حاضر بود که جانش را در این راه فدا کند.[10] از نظر گامبل وجه مشخصه کشتار در آلمان ، چیزیکه او می گوید ، گذار از کشتار بصورت "پیشه وری" به متدی از "کشتار صنعتی" تحول می یابد.[11] این بر اساس لیست کشته هایی است که از خلال تشکیلات امنیتی و گروه های ضربت ، متشکل از افسران وسربازان جمع آوری گردیده و "رویشان کار انجام گرفته" استوار است. این جوخه های مرگ نه تنها بصورت مسالمت آمیز در کنار ارگانهای رسمی دولت دموکراتیک وجود داشته است بلکه با آنها فعالانه همکاری نیز کرده است. نقش کلیدی در این استراتژی بر عهده رسانه ها بوده است ، قتل ها را پیشاپیش آماده و توجیه میکردند ودر پی سرقت از مرده چیزی که برای آنها باقی می ماند: شهرت خوب است. در مقایسه با ترور عمدتا فردی جناح چپ قبل از جنگ [12]

با ترور جدید جناح راست گامبل نوشت: "بخشندگی باور نکردنی دادگاه ها ، در برابر مجرمین - مرتکبین ، بخوبی شناخته شده است. بنابراین قتل های سیاسی کنونی در آلمان ، با دیگر کشورها که در گذشته هم عمومیت داشته ، در دو نکته فرق دارد ، مقیاس آنها و اینکه تا چه حد مجرمین مجازات نمی شوند. در زمانهای گذشته قتل سیاسی علیرغم همۀ اینها نیازمند تصمیم قطعی و اراده نیرومندی بود. فداکاری یک قهرمانی را نمی شد انکار کرد . مرتکبین ، جان و جسمشان را به مخاطره می انداختند ، خیلی مشکل بود که فرار کنند. امروز ، متهم هیچگونه ریسکی ندارد ، شاید تشکیلات و نماینده هایش در سراسر کشور جایی برایش درست کنند و حمایت های مادی ومعنوی کنند ، چنانکه ، کارمندان دولت ، سران پلیس ، می توانند برای خروج از کشور تمام مدارک و امکانات لازم را فراهم کنند و در صورت لزوم... شما را در بهترین هتل که می توانی زندگی کنی سکنی دهند ، به زبان دیگر قتل سیاسی از یک عمل قهرمانی به رفتار عادی روزانه تبدیل گردیده ، عملا به یک منبع درآمد آسان."[13]

برای قتل های فردی چه اتفاقی افتاد.[این قتل ها] کمتر مورد استفادۀ توطئه بورژوازی قرار می گرفت چرا که کشتار را در یک مقیاس گسترده انجام میداد ، چیزی که گامبل آنرا "کشتار نیمه سازمان یافته" مینامد ، "اگر توطئه موفق می شد ، که خیلی خوب ، اما اگر شکست می خورد ، دادگاهها باید اطمینان حاصل میکردند که برای قاتلان هیچ اتفاقی نمی افتد. آنها اطمینان داده بودند ، که حتی کشتن یکنفر از جناح راست بدون پاسخ نخواهد ماند. حتی مجرمینی که به کشتار اعتراف می کردند بر اساس عفو عمومی کودتا بیرون فرستاده می شدند".

تعداد زیادی از این سازمانهای ضد انقلابی در پاسخ به وقوع انقلاب کارگری در آلمان بوجود آمدند.[14] وقتیکه در سراسر کشور آلمان سیستم دادگاههای فوق العاده و دادگاههای نظامی برداشته شد ، تمام اینها در «بایرن» همچنان باقی ماندند و مونیخ را بصورت لانه ای برای جناح راست افراطی در آلمان(و تبعیدیان روسی) تبدیل کردند. چیزیکه "دلبستگی به مرام بایرون" ارائه می شد ، در واقعیت تقسیم کار بود. ناقلین اصلی این "فرنُده بایرون" «لوندروف» و طرفداران او که از مقر نظامیان سابق تشکیل گردیده بودند که اصلا اهل «بایرن» نبودند.[15]


سوسیال دموکراسی ، ارتش وسیستم ترور و وحشت

همانگونه که ما در قسمت دوم از این سری مقالات اشاره کردیم ، داستان "از پشت سر خنجر زدن" در سپتامبر 1918 بوسیله ژنرال لاندرف کشف شد. به محض اینکه او متوجه شد که جنگ از دست رفته است او فراخوان برای تشکیل یک دولت غیر نظامی را داد تا بتواند تقاضای صلح کند. ایده اصلی او این بود که غیرنظامیان را مقصر شکست جلوه دهد تا آبروی ارتش را حفظ کند. هنوز انقلاب رخ نداده بود که این کار انجام گرفت و داستان «خنجر زدن» اهمیت جدیدی را برای خود کسب کرد. تبلیغ اینکه نیروی مسلح با شکوه ، هرگز در میدان نبرد شکست نخورده بود و پیروزی اش در آخرین لحظه ها در جامعه ای که در حال از هم گسیختگی بود ، توسط انقلاب دزدیده شد بود ، به خصوص سربازانی که نفرتشان از این انقلاب شعله می کشید.

زمانیکه برای رهبری سوسیال دمکراتها ابتدا چنین جایگاهی در "دولت ننگ" غیر نظامی ارائه شد ، رهبری تیزهوش حزب سوسیال دمکرات آلمان شیدمن ، آنرا بعنوان یک دام دانست و خواست از قبول آن امتناع ورزد. [16] اما او بوسیله ابرت کسیکه منافع خوب مام میهن را به "سیاست حزبی" ترجیح میداد کنار گذاشته شد. [17]

هنگامیکه در دهم دسامبر 1918 دولت حزب سوسیال دمکرات آلمان و فرماندهان عالی نظامی با مارش جمعی سربازان که از جبهه ها به داخل خیابانهای برلین سرازیرشده بودند ، مواجه شدند ، سعی شان این بود که از این نیروها برای درهم شکستن انقلاب استفاده کنند. برای این منظور «ابرت» از این نیروها قدردانی کرد و خطاب به نیروها در دروازه براندرنبورگ گفت که "این نیرو هرگز در میدان نبرد شکست نخورده است". در این لحظه «ابرت» دکترین رسمی حزب سوسیال دمکرات آلمان و دولت او ، داستان "از پشت سر خنجر زدن" را ساخت. [18]

البته تبلیغ "از پشت خنجر زدن" به معنای واقعی کلمه طبقه کارگر را مقصر شکست آلمان نمی دانست و عاقلانه هم نبود در این لحظه که جنگ داخلی شروع می شد ، طبقه کارگر را مقصر اعلام نماید. یعنی زمانی که برای بورژوازی لازم است تا مرزهای طبقاتی را مخدوش کند. اقلیتی باید یافت شود که دستکاری شده اند و توده ها را گمراه کرده اند و می تواند بعنوان مجرمان واقعی شناخته شوند.

پس یکی از این مجرمان ، روسیه و عاملین او یعنی بلشویک های آلمانی بودند. که یک سوسیالیسم وحشی و از نوع آسیائی را نمایندگی می کردند ، سوسیالیسم قحطی که مثل یک باسیل "تمدن اروپائی" را تهدید می کرد. تحت شرایط مختلف ، این موضوعات ادامه مستقیم تبلیغات ضد روسی زمان جنگ شد. حزب سوسیال دمکرات آلمان یکی از اصلی ترین پخش کنندگان این سم بودند. دراینجا ارتش واقعا مردد بود ، از آنجائیکه برخی از نمایندگان پرجرئت آن بصورت موقتی درگیر چیزیکه "بلشویسم ملی" نامیده می شد ، شده بودند (ایده ای که یک اتحاد نظامی از نظامیگری آلمان با روسیه پرولتری بر علیه "قدرت متحدین" همچنین می توانست از نظر اخلاقی انقلاب را در هر دو کشور آلمان و روسیه از بین ببرد).

متهم بعدی یهودیها بودند که لاندردف آنها را از همان ابتدا در ذهن داشت. در نگاه اول اینطور به نظر می رسید که سوسیال دمکراتها از چنین موردی حمایت نکنند. در واقعیت این تبلیغات ، اساسا اراجیفی بود که دوباره بوسیله افسران تکرار و پخش می شد. کلمۀ "یهودی" به جای "خارجی" یا "عناصر بدون ریشه های ملی" و یا "روشنفکران" جایگزین شد. واژه ایی که در چهارچوب فرهنگی روز به همین معنی است. این تنفر ضد روشنفکری از "کرم کتاب" به خوبی شناخته شده است و از مشخصه های یهودی ستیزی است. دو روز قبل از اینکه لیبکنخت و روزا لوکزامبورگ به قتل برسند ، "به پیش" روزنامه روزانه حزب سوسیال دمکرات آلمان "شعری" منتشر کرد که در واقع یک تماس برنامه ای با سردخانه بود. اظهار تاسف می کرد که فقط پرولترها در میان کشته شده ها قرار دارند در حالی که کسانی "همانند" "کارل ، روزا ، راداک" فرار کرده اند.

سوسیال دمکراسی از درون در مبارزات کارگران اختلال ایجاد میکرد که منجر به مسلح شدن ضد انقلاب و عملیات نظامی آنان بر علیه پرولتاریا شد. با شکست انقلاب ، سوسیال دمکراسی نا خواسته امکان پیروزی بعدی ناسیونال سوسیالیسم را بوجود آورد. حزب سوسیال دمکرات آلمان بیشتر از وظیفه اش از سرمایه داری دفاع کرده است. با کمک به ایجاد ارتش مزدور غیر رسمی «فریکورپس» ، با حفاظت از افسران جوخه های مرگ و با گسترش ایدئولوژی های واکنش و نفرت که یک ربع قرن بر زندگی سیاسی آلمان تسلط داشت و به طور فعال به پرورش محیط هائی که به تولید رژیم هیتلر انجامید ، شرکت داشت.

اِبرت زاهدانه اعلام کرد:"من از انقلاب همانند یک گناه بیزارم." نشانگر تنفر صنایع و نظامیان نیست که ترس از دست دادن اموال خود را دارند و برای کسانی که نظم موجود چنان طبیعی به نظر می رسید که با هر چیز دیگری می توانند مبارزه کنند. گناهانی که سوسیال دمکراسی از آنها متنفر بود ، گناهان گذشتۀ خود آنان بود ، شرکت شان در جنبشی در کنار انقلابیون انترناسیونالیست پرولتری و معتقد ، حتی اگر بسیاری از آنها هرگز چنین اعتقاداتی را به اشتراک نگذاشته بودند. این تنفر از ارتداد بود در مقابل علت خیانت شان. رهبران سوسیال دموکراسی و اتحادیه های کارگری معتقد بودند که جنبش کارگری ، دارایی آنها است ، وقتیکه آنها با بورژوازی امپریالیستی در شروع جنگ جهانی اول هم پیمان شدند ، فکر کردند که این آخرخط سوسیالیسم است ، یک فصل توهم آمیز که آنها تصمیم گرفته بودند آنرا ببندند. زمانیکه تنها چهار سال بعد ، انقلاب به اوج خود رسید همانند دوباره ظاهر شدن مخوف شبح از گذشته بود. نفرت از انقلاب نشان ترس از آن هم بود. انعکاس احساسات خود بر روی دشمنان ، آنها می ترسیدند از اینکه بوسیله اسپارتاکیست ها مجازات شوند (این ترس مشترک شامل افسران جوخه مرگ هم بود).[19] اِبرت بین کریسمس و سال نو 1918 در مرز فرار از پایتخت بود. تمام اینها در رابطه با آن هدف اساسی ، دشمنی با روزا لوکزامبورگ ، تبلور یافته بود. سوسیال دمکراسی به تجمعی از هر چیز ارتجاعی که در نظام سرمایه داری متعفن شده بود ، تبدیل شده بود. بنابراین هر چیزی از وجود روزا لوگزامبورگ ، همچون وفاداری او به پرنسیپ ها ، شجاعت او ، استعداد فکری او و این واقعیت که او خارجی تبار با ریشۀ یهودی بود و یک زن برای آنها تحریک آمیز بود. آنها او را "روزای سرخ" ، زنی با تفنگ ، تشنه خون و آماده برای انتقام ، می نامیدند.

ما باید این مسئله را مد نظر داشته باشیم ، زمانیکه یکی از ریشه های پدیده انقلاب در آلمان را بررسی می کنیم ، درجه ای از نوکرمابی سوسیال دموکراسی نسبت به ارتش مشهود بود ، حتی دسته هایی از افسران پروسی آنرا احمقانه و تنفرآور می دانستند. در سراسر دوران همکاری دسته های افسران با حزب سوسیال دمکرات آلمان هیچوقت [نظامیان] در مجامع عمومی منکر این قضیه نبودند که بعد از بر آورده شدن خواسته هاشان ، آنها [سوسیال دمکراتها] را به "جهنم" خواهند فرستاد. هیچ یک از اینها نمی توانست سگ وفا داری مثل سوسیال دمکراتها را درهم بشکند. این نوکرمابی البته یک چیز جدید نبود. این ویژگی رفتار اتحادیه های کارگری وسیاستمداران رفرمیست قبل از سال 1914 بود.[20] اما در حال حاضر با این اعتقاد ترکیب شده بود که بجز ارتش چیز دیگری نمی تواند سرمایه داری و بنابراین حزب سوسیال دمکرات آلمان را نجات دهد.

در ماه مارس 1920 افسران جناح دست راستی بر علیه دولت حزب سوسیال دمکرات آلمان شورش کردند که بنام «توطئه کاپ» معروف است. در کنار توطئه گران ما همه همکاران «ابرت» و «نوسکه» در دو قتل پانزدهم ژانویه 1919 [قتل روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنخت] را پیدا می کنیم: پابست و ژنرال او «فون لوتویتنیر» از GKSD و افسران نیروی دریائی که در بالا ذکر شده است. «گپ» و «لاتویز» به نیروهای خود وعده پاداش مالی قابل توجه ایی را برای سرنگونی «ابرت» داده بودند. کودتا ، نه بوسیله دولت (که به اشتوتگارت فرار کرده بودند) نه بوسیله فرماندهان رسمی ارتش (آنها خود را بی طرف اعلام کرده بودند) بلکه بوسیله پرولتاریا خنثی شد. سه حزب متخاصم از طبقۀ حاکم ، حزب سوسیال دمکرات آلمان و "طرفداران کاپ" و فرمانده هان نظامی (که حالا دیگر بی طرف نبودند) با هم دوباره برای سرکوب پرولتاریا متحد شدند. همه چیز خوب است زمانی که پایان آن خوب باشد! بجز یک چیز: چگونه اشخاص بیچاره و متمرد که خود را برای پاداش برای سرنگونی «ابرت» امیدوار کرده بودند؟ مشکلی نیست! ابرت به حکومت برگشت و خودش این پاداش ها را پرداخت کرد.

بر سر این موضوع بحث زیادی هست (چنانچه تروتسکی قبل از 1933 بحث های بیشتری کرده بود) که سوسیال دموکراسی ، اگرچه در سیستم سرمایه ادغام شده است هنوز هم ممکن است در برابر مقامات ظاهر شوند و بخاطر اینکه خودشان را نجات دهند ، از ظهور فاشیسم ممانعت کنند.


دیکتاتوری سرمایه داری و سوسیال دموکراسی

در حقیقت ارتش چندان مخالف سوسیال دموکراسی و اتحادیه های کارگری به عنوان احزاب سیستم سیاسی موجود به عنوان یک کل نبود.[21] در آلمان قبل از جنگ [جهانی اول] ، احزاب سیاسی اداره کنندۀ کشور نبودند ، بلکه گروهی نظامی حاکمیت داشت ، سیستمی که نهاد آن سلطنت بود. گام به گام ، بورژوازی صنعتی و مالی قوی در سیستیم ادغام می شد ، هر چند ساختار یکپارچه و غیر رسمی بویژه «انجمن پان آلمان» ("همه باشگاههای آلمان") که بطور موثر قبل و در طول جنگ جهانی کشور را اداره می کردند.[22]

در برابر این ، پارلمان امپراطوری آلمان (رایشتاگ) تقریبا هیچ قدرتی نداشت. احزاب سیاسی ، تجربیات دولت واقعی را نداشتند و بیشتر بصورت گروههای فشار (لابی های) گوناگون اقتصادی و فراکسیون هایی منطقه ای بودند تا چیز دیگری.

در اصل چیزی که محصول عقب ماندگی سیاسی آلمان بود با وقوع جنگ جهانی نشان داد که امتیاز عظیمی برایش شد. مقابله با جنگ و انقلابی که بدنبال آن بوقوع پیوست ، کنترل دولتهای دیکتاتوری را بر کل جامعه ضروری کرد. در "دمکراسی" قدیمی غرب بویژه در کشور های انگلوساکسون با سیستم های پیچیدۀ دو حزبی ، سرمایه داری دولتی از طریق ادغام تدریجی احزاب سیاسی و جناح های مختلف اقتصادی از بورژوازی در دولت به تدریج پدیدار گشت. این نوع از سرمایه داری دولتی دست کم در انگلستان و آمریکا ثابت کرده است که خیلی موثر است. اگر چه زمان طولانی طی کرد که بوجود بیاید.

در آلمان ساختار برای چنین دولت دیکتاتوری از قبل موجود بود. یکی ازاصلی ترین "رازهای" ظرفیت و توانایی آلمان برای نگه داشتن جنگ در طول بیش از چهار سال بر علیه تقریبا همۀ قدرت های بزرگ از جهان – که تا به حال منابع مستعمراتی را پشت سر امپراطوری های خود قرار داشتند – در بهره وری این سیستم نهفته بود. این نیز به همین دلیل است که متحدین غربی نه تنها "بازی در گالری" بلکه آنان همچنین خواستار انحلال "نظامیگری پروس" در پایان جنگ [جهانی اول] بودند. همانگونه که ما در قسمت های متفاوت این سلسله مقالات شاهد بودیم ، نه تنها ارتش بلکه خود «ابرت» هم می خواست نظام سلطنتی را ، در قالب شکل رایشتاگ قبل از 1914 را برای بعد از جنگ حفظ کند. به سخن دیگر آنها می خواستند ساختار سرمایه داری دولتی را که خود را در خلال جنگ ثبات کرده بود را نگهدارند. در مواجهه با خطر انقلاب این موضوع رها شد. تمام زرادخانه و نمایش باشکوهی از دمکراسی سیاسی حزبی لازم بود که با ایدئولوژی خود کارگران را از مسیر خود منحرف کند.

این پدیده ای بود که جمهوری وایمار را بوجود آورد. یک گروه از احزاب بدون تجربه و بی اثر که بتوانند باهم همکاری کنند ، یا اینکه نتوانستند با نظم و دیسیپلین خود را در سرمایه داری دولتی ادغام کنند. هیچ بعید نیست که ارتش می خواست از شر اینها خلاص شود. اما تنها حزب واقعی بورژوازی که در آلمان وجود داشت همان حزب سوسیال دمکرات آلمان بود.

اما اگر نگهداشتن رژیم جنگ سرمایه داری دولتی [23] بوسیله انقلاب غیر ممکن شد. طرح بریتانیا و ایالات متحده آمریکا به طور خاص برای از بین بردن پایگاههای نظامی - اجتماعی خود توسط انقلاب نیز غیر ممکن ساخته شد. "دموکراسی" غربی مجبور بود هسته ای از کاست نظامی و قدرت دست نخورده خود را بمنظور سرکوب کارگران نگه میداشت. این بدون عواقب باقی نماند. زمانیکه در سال 1933 رهبران سنتی آلمان ، نیروهای نظامی و صنایع بزرگ را در سیستم «وایمار» جدا ساختند ، این مزیت سازمانی خود را بر رقبای امپریالیستی خود غرب در آماده سازی جنگ جهانی دوم به دست آورد. در سطح سازمانی ، اختلاف اساسی سیستم جدید با سیستم قدیم حزب سوسیال دمکرات آلمان بوسیله حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان (حزب نازی) جابجا شد. حزب سوسیال دمکرات آلمان در شکست دادن پرولتاریا بسیار موفق شده بود که بیش از این دیگر به خدماتش احتیاجی نبود.


روسیه و آلمان : قطب های دیالکتیکی انقلاب جهانی

در اکتبر1917لنین به حزب وشوراهای روسیه فراخوان قیام را داد. در قطعنامه ای به کمیته مرکزی بلشویکها نوشته شده "بوسیله یک مداد نوک جویده و بر روی یک صفحه از دفترچه شطرنجی مشق کودکان (تروتسکی) [24] ، او نوشت: "کمیته مرکزی موضع انترناسیونالیستی انقلاب روسیه را به رسمیت می شناسد (شورش در ناوگان دریائی آلمان به عنوان بارزترین تجلی رشد انقلاب سوسیالیستی جهانی در سراسر اروپا و همچنین تهدید صلح توسط امپریالیست ها با هدف خفه کردن انقلاب در روسیه) - و همچنین شرایط نظامی (تصمیم تردید ناپذیر بورژوازی روسیه و کرنسکی و شرکاء به تسلیم پتروگراد بنفع آلمانها) – همه این ها در ارتباط باشورش دهقانان و افزایش اعتماد نسبت به حزب ما - (انتخابات مسکو) و سر انجام تدارک آشکار دومین حمله کورنیلف ..... همه اینها ، قیام مسلحانه را در دستور روز قرار می دهند."[25]

این فرمول بندی حاوی کل دیدگاه مارکسیستی از انقلاب جهانی روز و نقش محوری که آلمان در این پروسه دارد را شامل می گردد. از یکطرف قیام در روسیه در جواب به آغاز انقلاب در آلمان ، چیزیکه علامتی برای تمام اروپا می باشد بود و از طرف دیگر نشان ناتوانی از سرکوب انقلاب در سرزمین خود بود ، بورژوازی روسیه در نظر داشت که این وظیفه را به دولت آلمان بسپارد ، دولتی که ژاندارم ضد انقلاب در قاره اروپا محسوب می گردید (واگذاری پطروگراد). لنین برعلیه کسانیکه مخالف قیام در درون حزب خودش بودند غرید ، کسانیکه همبستگی خود را با انقلاب آلمان اعلام کردند و با این عمل به کارگران روسیه می گویند منتظر بمانند تا پرولتاریای آلمان همانند آنها عمل کند.

"فقط به این فکر می کنم: تحت شرایط سخت و بسیار بد زندان اما داشتن یک لیبکنخت (و او در زندان است) بدون دسترسی به هیچ روزنامه ای ، بدون داشتن آزادی شرکت در یک تجمع ، بدون شوراها ، با تمام جمعیت طبقاتی – از جمله دهقانانی که خوب می دانند که چکار کنند ، فوق العاده به ایده انترناسیونالیسم خصومت دارند ، با امپریالیست بزرگ ، متوسط و خرده بورژوازی خارق العاده سازمان یافته در آلمان. انترناسیونالیستهای انقلابی آلمان ، کارگرانی که در لباس ملوانان بودند ، شورشی را در ناو دریائی شروع کردندکه یک درصد شانس برنده شدن داشت.

اما ما ، با ده ها نشریه ای که در اختیار داریم ، آزادی تجمع ، اکثریتی در شوراها ، ما انترناسیونالیستهای پرولتری که بهترین موقعیت را در جهان داریم ، باید حاضر به حمایت از انقلابیون آلمانی توسط قیام مان باشیم. ما باید مثل «شیدمن» و «راندوک» استدلال کنیم که عاقلانه است تا شورش نکنیم ، چرا که اگر ما شلیک کنیم آن موقع جهان انترناسیونالیستهای چنین عالی ، معقول و ایده آلی را از دست خواهد داد."[26]

همانگونه که لیبکنخت در مقاله معروفش "بحران بحد بلوغ رسیده است" نوشت (29 سپتامبر1917) کسانیکه قیام را در روسیه به تاخیر می اندازند "خائنین به اهداف و آرمان که با کردار خود به کارگران انقلابی آلمان که قیام را در نیروی دریائی آغاز کرده اند ، خیانت خواهد بود."[27]

بحث های مشابه در حزب بلشویک ، به مناسبت اولین بحران سیاسی که به دنبال زمان تسخیر قدرت اتفاق افتاد. آیا معاهده «برست- لیتوفسک» رابا امپریالیبسم آلمان امضاء کنیم یا نه. در اولین نگاه بنظر می رسد که جدل در جلوی جبهه تغییر می کند. حال این لنین است که از احتیاط دفاع می کند: ما باید تحقیر این معاهده را بپذیریم. اما در واقعیت ، این مسئله ادامه خواهد یافت. درهر دو مورد ، زمانیکه سرنوشت انقلاب روسیه در خطر است ، چشم انـداز انقـلاب در آلمان در کانـون جدل قرار می گیـرد. در هر دو صورت لنیــن پافشاری می کند که همه چیز بستگی به آن دارد که در آلمان چه اتفاقی بی افتد. معهذا پیروزی انقلاب در آنجا طولانی تر و قطعا خیلی سخت تر از روسیه خواهد بود. به همین دلیل است که انقلاب روسیه باید رهبری را در اکتبر 1917 بدست گیرد. چرا که با معاهدۀ «برست- لیتوفستیک» ، دژ روسیه باید خودش را آماده کند تا این مصالحه انجام گیرد. این مسئولیتی است که انقلاب روسیه با "پایداری" خود قادر خواهد بود تا از انقلاب آلمان و انقلاب جهانی حمایت کند.

از همان ابتدا ، انقلاب در آلمان با احساس مسئولیت نسبت به انقلاب روسیه همراه بود. پرولتاریای آلمان احساس وظیفه می کرد که کارگران روسیه را از انزوای بین المللی رها سازد. همانگونه که روزا لوکزامبورگ در زندان ، در یادداشتهای خود در مورد انقلاب روسیه که پس از مرگ او در سال 1922 منتشر شد ، نوشته است:

"هر اتفاقی که در روسیه رخ دهد قابل فهم است و نشان دهندۀ زنجیره ای اجتناب از علت و معلول است ، نقطه شروع و انتهای این حوادث شکست کارگران آلمان و اشغال روسیه توسط امپریالیسم آلمان."[28]

شکوه و عظمت رخ دادهای روسیه در این است که آغازگر انقلاب جهانی بود.

"این است ضرورت و پایداری در سیاست بلشویکی. در این مفهوم خدمت تاریخی آنان جاودانه است ، در راس پرولتاریای بین المللی برای فتح قدرت سیاسی و قرار دادن عملی مشکل تحقق سوسیالیزم مارش کردند ، توانائی تنظیم بین نیروی کار و سرمایه را در سراسر جهان پیشرفت دادند. در روسیه مشکل تنها می توانست مطرح شود. نمی توانست در روسیه حل شود. و در این معنا ، آینده در همه جا به "بلشویسم" تعلق دارد."[29]

بنابراین همبستگی عملی آلمان با پرولتاریای روسیه ، تسخیر انقلابی قدرت سیاسی است ، تخریب دژ اصلی نظامی و سوسیال دموکراسی ضد انقلاب در قاره اروپا است. فقط این مرحله می تواند گسترش بدهد نقض بدست آمده در روسیه به درون سیل گسترده ای از انقلاب جهانی. روزا لوکزامبورگ ، در نوشته دیگری از سلول زندان بنام «تراژدی روسیه» دو خطر مهلک از انزوای انقلاب روسیه را برجسته کرد ، اولین خطر در حال حاضرقتل عام وحشتناک بوسیله سرمایه داری جهانی که در حال حاضر توسط آلمان نظامی شده نمایندگی می شود. و دومین خطر انحطاط سیاسی و تنزل روحی ، خود دژ روسیه می باشد که خود را درسیستم جهانی امپریالیستی الحاق کند. در حال حاضر او در حال نوشتن (بعد از معاهده برست - لیتوفسک) او این خطر را از سویی که تفکر به اصطلاح ناسیونالیسم بلشویک بوسیلۀ ارتش نظامی آلمان دامن زده بود ، می دید. محور اصلی این تفکر که با ارائه اتحاد نظامی با "روسیه بلشویک" نه تنها کمک به هژمونی جهانی امپریالیسم آلمان بر علیه رقبای اروپایی خود اما در عین حال انحطاط اخلاقی انقلاب روسیه ، مهمتر از همه ، تخریب پرنسیپ های پایه ای آن ، انترناسیونالیسم پرولتری بود.

در حقیقت روزا لوکزامبورگ به شدت آمادگی بورژوازی آلمان برای دست بالا گرفتن در آن لحظه برای شروع چنین ماجرایی [آگاه بود]. اما او اساسا در شناسایی خطر دوم حق داشت و تشخیص این که تحقق آن نتیجه مستقیم شکست انقلاب آلمان و انقلاب جهانی است که او بدین صورت جمعبندی کرد:

"هر شکست سیاسی بلشویک ها در مبارزات صادقانه در مقابل نیروهای خرد کننده و بی اعتباری موقعیت تاریخی به این افتضاح تاریخی ترجیح داده خواهد شد."

انقلاب های روسیه و آلمان را تنها از طریق یکدیگر می توان فهمید. آنها دولحظه از یک زمان و همان پروسه تاریخی هستند. انقلاب جهانی در حاشیه اروپا آغاز شد. روسیه ضعیف ترین حلقه اتصال در زنجیره امپریالیسم بود ، چرا که بورژوازی جهان از طریق جنگ امپریالیستی تقسیم شده بود. اما آن میبایست توسط ضربه دوم که به قلب نظام [سرمایه داری] وارد می شد ، دنبال شود ، اگر شانسی به سرنگونی نظام سرمایه داری جهانی بود. ضربه دوم در آلمان وارد شد ، با شروع انقلاب نوامبر 1918 . اما بورژوازی قادر به منحرف کردن این ضربه مرگبار در برابر قلب خود شد. این تغییر جهت با سرنوشت انقلاب روسیه گره خورده بود. اما نتیجه در آنجا نه با فرضیه اول بلکه با فرضیه دوم روزا لوکزامبورگ مطابقت میکرد ، چیزیکه او بیشترین ترس را از آن داشت. روسیه سرخ علیرغم تمام وقایع غیر مترقبه ، حملۀ نیروهای ضد انقلابی سفید را شکست داد. ترکیبی از سه عامل اصلی این امکان را ایجاد نمود اولا رهبری سیاسی و تشکیلاتی پرولتاریای روسیه که مدرسه مارکسیستی و مدرسه انقلاب را گذرانده بود. ثانیا وسعت کشور روسیه ، چیزیکه در حال حاضر به شکست ناپلئون کمک کرده بود چیزی که به شکست هیتلر هم کمک کرد. این یکی از امتیازاتی بود که به سود انقلابیون برعلیه متجاوزین ضد انقلاب مورد استفاده قرار گرفت. ثالثا اعتماد دهقانان به رهبری انقلاب کارگری که اکثریت زیادی از جمعیت روسیه را شامل می شد. این دهقانان بودند که بهترین بخش ارتش سرخ به رهبری تروتسکی را تدارک می دادند.

چیزیکه متعاقب انحطاط سرمایه داری از انقلاب انزوا شده از درون بیرون آمد ضد انقلاب به نام انقلاب بود. بنابراین بورژوازی توانست بدین وسیله راز شکست انقلاب روسیه را مدفون سازد. تمام اینها هم بر اساس توانائی بورژوازی برای نگه داشتن راز این واقعیت است که قیام انقلابی پرولتری در آلمان بود. راز این است که انقلاب روسیه نه در مسکو و پتروگراد ، بلکه در «برلین» و «روهر» شکست خورده بود. شکست انقلاب آلمان کلید درک شکست انقلاب روسیه می باشد. طبقه حاکم این کلید را پنهان نگه داشته است. بزرگترین تابو تاریخی ، چیزی که همه محافل مسئول به آن پایبند هستند. در خانه جلاد هرگز از طناب دار ذکری به میان نمی آید.

به یک معنا مبارزات انقلابی در آلمان مشکلاتی به مراتب بیشتر از روسیه را داشت. این دقیقا به این خاطر است که انقلاب در آلمان در یک مبارزه رو در رو با بورژوازی شکست خورد. نه فقط این دروغ که استالینیزم معادل سوسیالیسم است بلکه همچنین این دروغ که دمکراسی بورژوائی ، متضاد با فاشیسم است ، میزان زیادی بستگی به این دارد که مبارزات آلمان فراموش شده است. چیزی که باقی می ماند خجالت آور است یک ناخشنودی که بیش از هر چیز در ارتباط با قتل لوکزامبورگ و لیبکنخت که نمادی برای پیروزی ضد انقلاب تبدیل شده است.[30] در واقع این جنایت برای ده ها و هزار ها نفر دیگر ، مظهری از بی رحمی و نشانه ای از خواست بی قید و شرط بورژوازی برای پیروزی و دفاع از این سیستم است. آیا این جنایت تحت رهبری دموکراسی بورژوائی رهبری نمی شد؟ آیا این جنایت محصول مشترک سوسیال دموکراسی با جناح راست افراطی نبود؟ قربانیان این جنایت تلفیقی از بهترین ها بودند ، انسانی ترین ، زیرا آنها بهترین نمایندگانی بودند که می توانستند آینده ی روشن را برای نوع ما رقم بزنند ، نه عاملین این جنایت ها؟ به همین دلیل هم در آن زمان و هم در زمان کنونی ، کسانیکه برای آینده جامعۀ انسانی احساس مسئولیت می کنند با احساس عمیق نگرانی در مورد این جنایت ها مجذوب قربانیان این جنایت می گردند؟ این جنایات متکبر که برای نجات سیستم در90سال پیش کمک کرد ، هنوز ممکن است بیان اثبات واکنشی باشد که به خود این جنایات بر می گردد.

«امیل گومبل» در مطالعات خود از سیستمی از قتل های سیاسی در آلمان ، انجام شده در دهۀ 1920 میلادی ارتباطی پیدا می کند بین این عمل و تفکر فردی ، "قهرمانانه" از مدافعان نظم موجود اجتماعی ، که تاریخ را محصولی از افراد می بیند."جناح راست به این ایده تمایل دارد که میتوان اپوزسیون چپ را نابود کرد کسانی که ناقلین امید به تغییر ریشه ای در نظام اقتصادی متفاوت دارند ، را می تواند با تصفیه رهبری آن محو نماید."[31] اما تاریخ یک پروسه جمعی است که با تجربیات میلیون ها نفر از انسآنها ساخته می شود ، نه فقط طبقه حاکم که سعی می کند تا این دروس را در انحصار خود داشته باشد.

در مطالعه خود از انقلاب آلمان که در سال 1970 بوسیله تاریخ نگار "لیبرال" آلمانی ، «سباستین هافنر» ، انجام گرفته ، به این موضوع اشاره می کند که این جنایت هم مانند یک زخم روباز باقی مانده و نتیجه طولانی آن هنوزهم یک پرسش بی جواب است.

امروز یکی با وحشت متوجه می شود که این حوادث ، تاریخ واقعی از سلسله حوادث غم انگیز از انقلاب آلمان است. با نگاهی به گذشته از فاصلۀ نیم قرن گذشته ، تصادمات تاریخی بربستر چیزی که تاثیر تاریخی آن بر چیزی غیر طبیعی و غیر قابل پیش بینی از حوادث در گورستان واقع شده اند. و باید گفت این حوادث اگر در آن زمان رخ داده است ، ظاهرا باعث تغییر چیزی نگردیده اند." و:

"قتل های پانزدهم ژانویه سال 1919 شروع کشتارهزاران نفری بود که در ماه های آینده تحت نظر نوسکه به قتل رسیدند ودر دهه بعد یعنی در زمان هیتلر با کشته شدن میلیون ها نفر تداوم یافت. و این خود می تواند نشانی برای مسائل دیگری باشد."[32]

آیا نسل حاضر و آیندۀ طبقه کارگر این حقیقت تاریخی را مجددا به خود اختصاص خواهد داد؟ آیا ممکن است در دراز مدت ایده های انقلابی را با کشتن ناقلین آنها از میان برد؟ آخرین جمله روزا لوکزامبورگ در آخرین مقاله خود قبل ازمرگش که به نام انقلاب صحبت کرده بودچنین است: "من بودم ، هستم و خواهم بود".


نویسنده: Steinklopfer
مترجمین: م الوند - فیــروز اکبری

یاداشتها:

[1] این حمله به وسیله بسیج خود جوش کارگران خنثی شد ، مقاله قبلی از این سری مقالات را ملاحظه کنید.
[2] نقل قول بوسیله «کلاوس گتینگر» (جسد در کانال لندوهر، قتل روزا لوگزامبورگ) نویسنده ، جامعه شناس و کارگردان ، که قسمت زیادی از عمر خود را صرف جستجو در مورد شرایط و چگونگی قتل لوکزامبورگ و لیبکنخت اختصاص داده است ، آخرین کتاب او ( ضد انقلاب ) از مزایای اسناد تاریخی که در مسکو و برلین شرقی بدست امده با نگاهی از درون به طور کامل معنی و مفهوم حزب سوسیال دموکرات را اثبات می کند.
[3] و دیگران عبارت بودند از: سلطنت طلبها "هنگ رایشتاگ" و سازمانهای جاسوسی از سوسیال دمکراسی تحت فرماندهی آنتون فیشر.
[4] «ویلهلم پیک» تنها دستگیر شده از آن سه نفر بود که توانست فرار کند و جان خود را نجات دهد. تا به امروز روشن نشده است آیا او قادر شد با بلوف زدن حریف توانست خود را رها سازد یا اینکه با خیانت به رفقایش خود را رها داد. پیک بعدا ریس جمهور آلمان دموکراتیک شد.
[5] نویسنده این مقاله «لئو یوگیچس» یک ماه بعد در هنگام فرار کشته شد.
[6] ژنرال «فون لوتویتنیر»
[7] بمناسبت نودمین سالگرد این جنایت حزب لیبرال آلمان (آف پی دی) پیشنهاد احداث بنای یاد بود برای نوسکه در برلین را کرد. «پوفالا» که سخنگوی حزب دمکرات مسیحی است و آنجلا مرکل دبیر اول آن است ، اقدامات نوسکه را "دفاع جسورانه از جمهوری" توصیف کرد. ( نقل قول شده از روزنامه Tagesspiegel برلین در ژانویه 2009)
[8] گتینگر : قتل روزا لوکزامبورگ ، نگاه کنید به فصل (74 سال بعد)
[9] قدم مهمی که در آلمان برداشته شد ، تاکید شده توسط نویسنده و هنرمند یهودی اصل به نام «پترویس» میباشد ، وقتیکه از دست نازی ها به سوئد فرار می کند ، در رمان تاریخی خود (زیبائی از مقاومت) داستان وزیر سوئد را نقل می کند که در تابستان 1917 پیغامی برای پتروگراد می فرستد و به کرنسکی ریس دولت روسیه وقت ، پیشنهاد قتل لنین را می دهد که کرنسکی اظهار می دارد که لنین خطر اصلی نیست.
[10] گامبل: چهار سال از قتل های سیاسی ، تجدید چاپ در سال 1985 توسط موسسه (Wunderhorn, Heidelberg)
[11] آیا کسی می تواند این عبارات را بدون تفکر به مسئله آشویتز بخواند؟
[12] برای مثال آنارشیست های اروپای غربی یا ناردونیک ها و سوسیالیت های انقلابی روسیه
[13] گامبل همانجا صفحه 147
[14] گامبل لیست بلند بالایی از این سازمانها در کتاب خود ارائه می دهد. ما بدون اینکه به خود زحمت دهیم و آنرا ترجمه کنیم این لیست را فقط برای بیان تصور ابعاد این پدیده تاثیر ذکر می کنیم.[در متن اصلی نیز ترجمه نشده اند – توضیح مترجمین] Verband nationalgesinnter Soldaten, Bund der Aufrechten, Deutschvölkische Schutz- und Trutzbund, Stahlhelm, Organisation "C", Freikorps and Reichsfahne Oberland, Bund der Getreuen, Kleinkaliberschützen, Deutschnationaler Jugendverband, Notwehrverband, Jungsturm, Nationalverband Deutscher Offiziere, Orgesch, Rossbach, Bund der Kaisertreuen, Reichsbund Schwarz-Weiß-Rot, Deutschsoziale Partei, Deutscher Orden, Eos, Verein ehemaliger Baltikumer, Turnverein Theodor Körner, Allgemeiner deutschvölkischer Turnvereine, Heimatssucher, Alte Kameraden, Unverzagt, Deutscher Eiche, Jungdeutscher Orden, Hermansorden, Nationalverband deutscher Soldaten, Militärorganisation der Deutschsozialen und Nationalsozialisten, Olympia (Bund für Leibesübungen), Deutscher Orden, Bund für Freiheit und Ordnung, Jungsturm, Jungdeutschlandbund, Jung-Bismarckbund, Frontbund, Deutscher Waffenring (Studentenkorps), Andreas-Hofer-Bund, Orka, Orzentz, Heimatbund der Königstreuen, Knappenschaft, Hochschulring deutscher Art, Deutschvölkische Jugend, Alldeutscher Verband, Christliche Pfadfinder, Deutschnationaler Beamtenbund, Bund der Niederdeutschen, Teja-Bund, Jungsturm, Deutschbund, Hermannsbund, Adlerund Falke, Deutschland-Bund, Junglehrer-Bund, Jugendwanderriegen-Verband, Wandervögel völkischer Art, Reichsbund ehemaliger Kadetten.
[15] ژنرال لورندروغ عملا دیکتاتور آلمان در خلال جنگ جهانی اول بود کسیکه «کودتای آبجو فروشی» را به همراه هیتلر در سال 1923 در مونیخ راه انداخت.[لودندروف و هیتلر در یک آبجوفروشی در حومه شهر برلین نقشه کودتا را طراحی کردند و به این نام معروف شد – توضیح مترجمین]
[16] شیدمن خود هدف یک قتل ناموفق سیاسی توسط جناح خیلی راست واقع گردید ، آنها او را در قبول معاهدۀ «ورسای» که بوسیله قدرت های غربی دیکته شده بود مقصر می دانستند.
[17] تحسین صدراعظم سابق آلمان غربی هلموت اشمیت برای "زمامداری" ابرت به خوبی شناخته شده است.
[18] با این حال روحیه انقلابی به پایتخت سرایت کرده بود ، بیشتر دسته ها با جمعیت هم اوایی می کردند و یا متفرق می شدند.
[19] بس از قتل کارل و روزا ، اعضای «جی کی اس دی» اظهار می دارند که آنها ترس داشتند از اینکه اگر آنها به زندان فرستاده شوند بدون محاکمه اعدام خواهند شد.
[20] در خلال اعتصابات توده ای در برلین در سال 1918 ، اشمیت از طرف حزب سوسیال دموکرات ، در یک هیئت نمایندگی از کارگران که برای مذاکره به اداره دولتی فرستاده شده بودند ، قرار داشت . در آنجا به آنها توجهی نشد ، کارگران تصمیم گرفتند که آنجا را ترک کنند ، اشمیت از مقامات رسمی دولتی بطور ملتمسانه ای خواستار انجام ملاقات با هییت نمایندگی را شد ، وقتیکه یکی از آنها به او قول مبهمی داد ، صورت او از "خوشی سرخ شده بود." نمایندگان چیزی دریافت نکردند. گفته شده توسط ریچارد مولر از کتاب از امپراطوری تا جمهوری صفحه 106
[21] به طور کلی ، نظامیان از ابرت و بویژه نوسکه استقبال می نمود. «استین» ثروتمندترین مرد در دوران جنگ جهانی اول بود ، نام قایق خود را پس از «لیژن» ، رهبر اتحادیه های سوسیال دموکرات نهاده بود.
[22] بنا به گفته گامبل ، آن برگزار کنندۀ اصلی «توطئه کاپ» بود.
[23] سوسیالیسم دولتی همانگونه که «والتر راتهنوو» رئیس کنسرن غول پیکر «آ ا گ» با ذوق وشوق آنرا نامید.
[24] لئون تروتسکی : تاریخ انقلاب روسیه چاپ پلوتو صفحه 999 .
[25] نشست کمیته مرکزی «ار اس دی ال پی» در دهم اکتبر 1917 مجموعه آثار لنین جلد 26
[26] لنین نامه به رفقا در اکتبر 1917 مجموعه آثار جلد26 صفحه 204
[27] مجموعه آثار جلد 26 صفحه 81
[28] گفتگوهای روزا لوکزامبورگ صفحه 394
[29] همانجا صفحه 395
[30] همانطوری که ما در بالا ذکر کردیم ، لیبرالهای پشم رنگ شده نشاناز حزب «پ د اف» در برلین پیشنهاد نامگذاری یک مکان عمومی به نام نوسکه را کردند. حزب سوسیال دمکرات ، حزب نوسکه این پیشنهاد را رد کرد و هیچ توضیحی هم به این شکسته نفسی غیر شاخص شان ندادند.
[31] گامبل همانجا صفحه 146
[32] هانفر:19-1918 ، انقلاب آلمان صفحات 158 و 147

کمونیستهای انقلابی

http://www.k-en.com

  info@k-en.com

صفحه اول
Aab va hava